|
ودوباره سلام بزرگ بود واز اهالی امروز وبا تمام افقهای باز نسبت داشت ولحن اب وزمین را چه خوب میفهمیدصداش به شکل حزن پریشان واقعیت بودوپلکهاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زدومهربانی را به سمت ما کوچاند .............. وهیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی درها تلفظ برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم
. . . . . .
معتاد شدم ! بد جور معتاد شدم! معتاد به نوشتن! مثل لالی که عقده ی حرف زدن داره و میخواد عقدش رو با نوشتن و بیشتر نوشتن خالی کنه !! ولی تا بیام بنویسم میبینم همه موضوعات تکراریه!! می خواهی از خودت ، از دلت بنويسي ؛ ولي باز ميبيني اينم تكراريه!! مثله وقتي كه ميخواي آهنگ گوش كني ، ولي هر آهنگي كه ميزاري به دلت نميشينه و بعد با دلخوري دستگاه رو خاموش ميكني توي قماري كه ناخواسته بازيت دادن باختي . يا شايد هم بردي. درد رو بردي ، و ناچاري از برداشتنش، چون قرعه به اسمه خودت افتاده... آسمان زيركانه مي خنده. آخه توي قرعه تقلب كرده و هيچ كس نفهميده. نمي دونم چرا من ، چرا من بيشتر از همه دردش رو حس ميكنم. شايد من از همه ضعيفتر بودم. درد رو بايد گفت . ولي به كي؟! سلااام و خداحافظ واسه هميشه
وانگاه افتابگردانی........... از گوشه ای طلوع کرد وبه میان کارهای ما سرک کشید وما هیچ ندانیستیم امدنش از کدامین سو بود میدیدیمش که هر روز از سحرگاهان یک جا مینشیند وبالا امدن خورشید را نظاره میکندوتا شامگاهان همچنان روی بر او نگاه میدارد وبا او میگردد انگاه تازه دانستیم چرا به او میگویند افتابگردان واز انجا که خورشید در اسطوره ها نماد حقیقت بودافتابگردان را نکو داشتیم و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد و نه حتی به ان توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم بلکه تنها به نشان ارزویی که در سودای قلبمان روییدن گرفته بود که ای کاش میتوانستیم ان گونه باشیم واگر غیر از این بود او هرگز نمی پذیرفت
سلام دوستانه گلم خوبين ؟! خوشين ؟! ميدونيد چيه؟! میدونم که شما نمیدونید من چی میدونم که شما نمیدونید که ... . . . ولي تو اون روز يه اتفاقه مهمه ديگه هم افتاد اتفاقي كه باعث شد من عاشق بشم آره من عاشق يكي بودم . اونو خيلي خيلي دوست داشتم. ولي حيف كه اين خوشيها عمر زيادي نداشت. روزهاي خوب و خوش ما دوتا به سرعت گذشت جوري گذشت كه حتي بيشتر واسم شبيه يه رويا بود تا واقعيت ، يه روز اون اومد بهم گفت : كه بهتره رابطمون رو تموم كنيم ناگهان هزاران سوال تو مغزم اومدن؟! . . .آخه چرا ؟! نكنه نذاشت حرف برنم ادامه داد من اينجوري راحت ترم اينبار ازش پرسيدم واقعاً تو اينطوري راحتر و خوشحالتري؟! گفت: آره !! منم قبول كردم . شايد بگيد من واقعاً عاشقه اون نبودم كه به اين راحتي قبول كردم ، ولي ميدونيد چيه؟! درسته كه بودنش كنارم واسم خيلي مهم بود ولي خوشحاليش و راحتيش واسم مهمتر بود حالا خيلي وقته كه از اين ماجرا ميگذره همه چيز تموم شد.
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... ! همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابر ها رفت. هوس به مرکز زمين راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت. طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق. آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت. ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ... همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود. بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد. بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان . من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده ام. تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود. ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است. چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند. . دست به سوي آب مي برم ووضو از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم. تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد مي كند . نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان … لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟ يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك احساسم گذاشتـي؟ يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه مراقب آسـمانت باشم . آسـمان تو اين هر روز بارانـي است ، ابري نیست اما باران مي بارد . من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم
ساکت تنها چون کتابی در مسیر باد میخورد هر دم ورق اما هیچ کس او را نمیخواند برگ ها را میدهد بر باد میرود از یاد هیچ چیز از او نمیماند بادبان او در مسیر باد مقصدش هر کجا باداباد بادبان را ناخدا باد است لیک او را هم خدا هم ناخدا باد است بیاد استاد قیصر امین پور
عشق چيه ؟ دوست داشتن چيه؟ عشق يا دوستي ؟
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم قسمت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درده برام گفتم صدات و نشنوم ندیده از پیشت برم پشت سرم زاری نکن به کی بگم مسافرم من می رم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمی شه گله من خوب می دونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی می میرم نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار اشکات و پاک کن عزیزم سر روی شونه هام بزار باور کن که بی وفام نامه می زارم و می رم نه گل من خدا نخواست به تو بگم مسافرم سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسیم قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم من می رم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاظر من فراموش نمی شه گله من خوب می دونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی می میرم همیشه زنده می مونم با یاد این ترانه ها من و ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه تموم خاطرات خوش خدا نگهدارت باشه
|
About![]()
نمیخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
Home
|