تبليغاتX
::::::: مرداب عشق ::::::::

::::::: مرداب عشق ::::::::

اگه میخوای منو پیدا کنی من همون جام همون جایی که منو رها کردی

نترسون باغُ از گل، نترسون سنگُ از برف

نترسون ماهُ از ابر، نترسون کوهُ از حرف


نترسون بيدُ از باد، نترسون خاکُ از برگ

نترسون عشقُ از رنج، نترسون ما رو از مرگ


نه تير و دشنه نه دار و زندون

ستاره ها رو از شب نترسون


چه ترسي داره بوسه بر لب خونين آزادي ؟

چرا وحشت کنم از عشق ؟ چرا برگردم از شادي ؟


از اين خاموشه تا خورشيد چه ترسي داره پل بستن

از اين سرچشمه تا دريا خوشا شکفتن و رستن


نترسون عاشقا رو از این کولاک تاراج

به خاک افتادن از عشق پرو بال به معراج


کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن

کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن

از این شب گوشه خاموش از این تکرار بی رویا

سلام ای صبح آزادی، سلام ای روشن فردا


نه تير و دشنه نه دار و زندون

ستاره هارو از شب نترسون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 9:54 AM  توسط .  | 

وداع

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه اميد محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

می روم، خنده بلب، خونين دل

می روم، از دل من دست بدار

ای اميد عبث بی حاصل 

 

به یاد ندا و تمام عزیزانی که تنها به خاطر سر دادن چند شعار و دفاع از حق خود جان باختند یادتان گرامی و راهتان پر رهرو باد

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 1:25 PM  توسط .  | 

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک  هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
... در دلم می گریند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 7:22 PM  توسط .  | 

تاریخچه شب یلدا

شرق شناسان و مورخان متفق القولند كه ایرانیان نزدیك به چن هزار سال است كه شب یلدا آخرین شب پاییز و آذر ماه را كه درازترین و تاریك ترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می مانند، در كنار یكدیگر خود را سرگرم می کنند تا اندوه غیبت خورشید و تاریكی و سردی روحیه آنان را تضعیف نكند و با به روشنی گراییدن آسمان (حصول اطمینان از بازگشت خورشید در پی یك شب طولانی و سیاه كه تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب روند و لختی بیاسایند.

مراسم شب یلدا (شب چله) از طریق ایران به قلمرو رومیان راه یافت و جشن «ساتورن» خوانده می شد. جشن ساتورن پس از مسیحی شدن رومی ها هم اعتبار خود را از دست نداد و ادامه یافت كه در همان نخستین سده آزاد شدن پیروی از مسیحیت در میان رومیان، با تصویب رئیس وقت كلیسا، كریسمس (مراسم میلاد مسیح) را ?? دسامبر قرار دادند كه چهار روز و در سال های كبیسه سه روز بیشتر از یلدا (شب ?? دسامبر) فاصله ندارد و مفهوم هر دو واژه هم یكی است. از آن پس این دو میلاد تقریباً باهم برگزار می شده اند.

آراستن سرو و كاج در كریسمس هم از ایران باستان اقتباس شده است، زیرا ایرانیان به این دو درخت مخصوصاً سرو به چشم مظهر مقاومت در برابر تاریكی و سرما می نگریستند و در خور روز؛ در برابر سرو می ایستادند و عهد می كردند كه تا سال بعد یك نهال سرو دیگر كشت كنند.

پیشتر، ایرانیان (مردم سراسر ایران زمین) روز پس از شب یلدا (یكم دی ماه) را خور روز و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود. در این روز عمدتاً به این لحاظ از كار دست می كشیدند كه نمی خواستند احیاناً مرتكب بدی كردن شوند كه میترائیسم ارتكاب هر كار بد كوچك را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می شمرد. هرمان هیرت، زبان شناس بزرگ آلمان كه گرامر تطبیقی زبان های آریایی را نوشته است كه پارسی از جمله این زبان ها است نظر داده كه دی- به معنای روز- به این دلیل بر این ماه ایرانی گذارده شده كه ماه تولد دوباره خورشید است. باید دانست كه انگلیسی یك زبان گرمانیك (خانواده زبانهای آلمانی) و از خانواده بزرگ تر زبان های آریایی (آرین) است. هرمان هیرت در آستانه دی گان به دنیا آمده بود و به زادروز خود كه مصادف با تولد دوباره خورشید بود، مباهات بسیار می كرد.

فردوسی به استناد منابع خود، یلدا و خور روز، را به هوشنگ از شاهان پیشدادی ایران (كیانیان كه از سیستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در این زمینه از جمله گفته است:

كه ما را ز دین بهی ننگ نیست

به گیتی، به از دین هوشنگ نیست

همه راه داد است و آیین مهر

نظر كردن اندر شمار سپهر

آداب شب یلدا در طول زمان تغییر نكرده و ایرانیان در این شب، باقیمانده میوه هایی را كه انبار كرده اند و خشكبار و تنقلات می خورند و دور هم گرد هیزم افروخته و بخاری روشن می نشینند تا سپیده دم بشارت شكست تاریكی و ظلمت و آمدن روشنایی و گرمی (در ایران باستان، از میان نرفتن و زنده بودن خورشید كه بدون آن حیات نخواهد بود) را بدهد، زیرا كه به زعم آنان در این شب، تاریكی و سیاهی در اوج خود است.

واژه یلدا، از دوران ساسانیان كه متمایل به به كارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی شده بودند به كار رفته است. یلدا- همان میلاد به معنای زایش- زاد روز یا تولد است كه از آن زبان سامی وارد پارسی شده است. باید دانست كه هنوز در بسیاری از نقاط ایران مخصوصاً در جنوب و جنوب خاوری برای نامیدن بلندترین شب سال، به جای شب یلدا از واژه مركب شب چله (؟ روز مانده به جشن سده، شب سیاه و سرد) استفاده می شود.

خور روز (دی گان)- یكم دی ماه- در ایران باستان در عین حال روز برابری انسان ها بود. در این روز همگان از جمله شاه لباس ساده می پوشیدند تا یكسان به نظر آیند و كسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و كارها داوطلبانه انجام می گرفت، نه تحت امر. در این روز جنگ كردن و خونریزی، حتی كشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود. این موضوع را نیروهای متخاصم ایرانیان می دانستند و در جبهه ها رعایت می كردند و خونریزی موقتاً قطع می شد و بسیار دیده شده كه همین قطع موقت جنگ، به صلح طولانی و صفا انجامیده بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 4:16 PM  توسط نادیا  | 

عشق چیست؟

 

دیروز بر در معبد ایستادم واز رهگذران رمز وراز نیک وبد عشق را پرسیدم!

پیرمردی رنجور و آشفته از برابرم گذشت و آهی کشید وگفت: ((عشق نقطه

ضعفی طبیعی است که از حضرت آدم به ما به ارث رسیده است)).

 

ولی جوانی سر زنده وزیبا فورا در جواب پیرمرد گفت: ((عشق آن است که حال

را به گذشته واینده ی ما پیوند میدهد)).

سپس زنی با چهره ای غمبار آهی کشید و گفت :(( عشق زهر مهلک ماری

سیاه است که از غارهای جهنم بیرون می خزد زهر ی که به طروات شبنم است

ولی با اولین مستی نوشنده را بیمار می کند وبه آرامی میکشد )).

سپس دوشیزه ای زیبا با گونه هایی سرخ به لبخند گفت: )) عشق آن نوشیدنی

است که ساقی آن نوعروسان سپیده دم اند وارواح  توانمند را توانایی بیشتر

می بخشاید تا به سوی ستارگان پر کشند))

پس از او مردی سیاهپوش با ریشی انبوه وگره ای در ابروان گفت:(( عشق خردی الهی است که دید آدمی را به وسعت دید خدایان می کند))

بعد از او مردی که راه خود را با عصا می جست گفت)) : عشق ان مه است که

چشم روح را بر رازهای زندگی می بندد تا دل را یارای آن باشد که اشباح لرزان

آرزو را در میان تپه ها بینند و طنین فریادها را از دره های سکوت بشنوند))

و کهنسالی نحیف که پاهایش را مانند کهنه پارچه ای بر زمین می کشیدبا صدای

لرزان گفت:((عشق آسایش جسم است در سکوت گور ,عشق آرامش روح است

در ژرفای ابدیت))

سپس کودکی پنج ساله به خنده گفت :(( عشق پدر ومادر من است وهیچ کس

آن را نمیداند این عشق است که پدر مادرم را نگه میدارد))

 

چنین بود که تمامی رهگذران از عشق مانند تصویری از امیدها وناکامی هایشان

یاد کردند وپرسشم را مانند گذشته بی پاسخ گذاشتند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 8:31 PM  توسط .  | 

ودوباره سلام

 

بزرگ بود واز اهالی امروز وبا تمام افقهای باز نسبت داشت

ولحن اب وزمین را چه

خوب میفهمیدصداش به شکل حزن پریشان واقعیت بودوپلکهاش مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

  

دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زدومهربانی را به سمت ما کوچاند

..............

وهیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها 

 

 برای خوردن یک سیب چقدر

 

تنها مانده ایم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 7:2 PM  توسط .  | 

خداحافظ

  . . . . . .

 

 

معتاد شدم ! بد جور معتاد شدم! معتاد به  نوشتن! مثل لالی که عقده ی حرف زدن داره و میخواد عقدش رو با نوشتن و بیشتر نوشتن خالی کنه !! ولی تا بیام بنویسم میبینم همه موضوعات تکراریه!!

می خواهی از خودت ، از دلت بنويسي ؛ ولي باز ميبيني اينم تكراريه!!

مثله وقتي كه ميخواي آهنگ گوش كني ، ولي هر آهنگي كه ميزاري به دلت نميشينه و بعد با دلخوري دستگاه رو خاموش ميكني

 

             

 

 

توي قماري كه ناخواسته بازيت دادن باختي .  يا شايد هم بردي. درد رو بردي ، و ناچاري از برداشتنش، چون قرعه به اسمه خودت افتاده...

آسمان زيركانه مي خنده. آخه توي قرعه تقلب كرده و هيچ كس نفهميده. نمي دونم چرا من ، چرا من بيشتر از همه دردش رو حس ميكنم. شايد من از همه ضعيفتر بودم.

درد رو بايد گفت .        ولي به كي؟!

 

سلااام     و    خداحافظ واسه هميشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 7:21 PM  توسط نادیا  | 

وانگاه افتابگردانی...........

از گوشه ای طلوع کرد وبه میان کارهای ما سرک کشید

 

وما هیچ ندانیستیم امدنش از کدامین سو بود میدیدیمش که هر روز از

سحرگاهان یک جا مینشیند

 

وبالا امدن خورشید را نظاره میکندوتا شامگاهان همچنان روی بر او نگاه

میدارد

 

وبا او میگردد انگاه تازه دانستیم چرا به او میگویند افتابگردان

 

واز انجا که خورشید در اسطوره ها نماد حقیقت بودافتابگردان را نکو داشتیم

 

و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد

 

و نه حتی به ان توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم بلکه تنها به

 

 نشان

 

ارزویی که در سودای قلبمان روییدن گرفته بود که ای کاش میتوانستیم ان

 

 گونه باشیم

 

واگر غیر از این بود او هرگز نمی پذیرفت

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 7:2 PM  توسط .  | 

تولد و . . .

سلام دوستانه گلم

خوبين ؟! خوشين ؟!

ميدونيد چيه؟!

میدونم که شما نمیدونید من چی میدونم که شما نمیدونید که ...

  خب  چند روز ديگه تولده منه  آره تولده منه

نیست که چند روزه دیگه امتحانات شروع میشه من از همین الان آپ کردم  

. . . ولي

 تو اون روز يه اتفاقه مهمه ديگه هم افتاد

اتفاقي كه باعث شد من عاشق بشم  

آره من عاشق يكي بودم .

اونو خيلي خيلي دوست داشتم.

ولي حيف كه اين خوشيها عمر زيادي نداشت.

روزهاي خوب و خوش ما دوتا به سرعت گذشت

جوري گذشت كه حتي بيشتر واسم شبيه يه رويا بود تا واقعيت ،

يه روز اون اومد بهم گفت :

كه بهتره رابطمون رو تموم كنيم

ناگهان هزاران سوال تو مغزم اومدن؟!

 . .  .آخه چرا ؟! نكنه

نذاشت حرف برنم

ادامه داد من اينجوري راحت ترم

اينبار ازش پرسيدم واقعاً تو اينطوري راحتر و خوشحالتري؟!

گفت: آره !!

منم قبول كردم . شايد بگيد من واقعاً عاشقه اون نبودم كه به اين راحتي قبول كردم ،

ولي ميدونيد چيه؟! درسته كه بودنش كنارم واسم خيلي  مهم بود

ولي خوشحاليش و راحتيش واسم مهمتر بود

حالا خيلي وقته كه از اين ماجرا ميگذره

همه چيز تموم شد.

 فكر كنم امسال اولين ساليه كه هديه تولدي بهم نميدن  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 12:30 PM  توسط نادیا  | 

داستان ديوانگی و عشق

 

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

 

ديوانگي & عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 7:54 PM  توسط نادیا  |